![]() |
![]() |
|
| با من بگو... |
|
از این نکته بگذریم که: تلویزیونی مثل «من و تو»، با «سیچهل کارمند» و احتمالاً با بودجهای در حدود «یکیدومیلیارد تومان در سال»؛ توانسته «صدا و سیمای جمهوری اسلامی» با «چندین هزار کارمند» و «هزار و صد و بیست میلیارد تومان بودجهی رسمی» را عملاً «بایکوت» و «بلااستفاده» کند
لابد خیلیهاتان بینندهی برنامهی پرطرفدار «بفرمائید شام» در شبکهی «من و تو» هستید.
برنامهای که بهنظرم، میتواند یک «نمونهی جامعهشناختی بسیار صادق از کلیتِ جامعهی ایرانی» و «میانگینی از وضعیت اخلاقی و فرهنگی آن» (بهویژه طبقهی متوسط شهریاش) باشد. آنقدر که اگر یک جامعهشناس بخواهد به «وجه غالب خصوصیات اخلاقی ایرانیان در دههی هشتاد» دست یابد؛ لازم نیست توی کوچه و بازار ایران راه بیفتد و خودش را خسته کند و از تک و تا بیندازد. بلکه فقط کافیست بنشیند پای چند قسمت از این برنامه تا بفهمد «ایرانی امروز»، چه گونهای از ایرانیان است!
میخواهد خوشتان بیاید میخواهد خوشتان نیاید؛ در یک جمله بگویم که: بهطرز غمانگیزی؛ ملتِ «منحطی»ی شدهایم. آنقدر که اگر برای اینکه بشود قومی را «منحط» خواند فقط کافی باشد که یکیدوتا از خصایص زشت اخلاقی آن ملت را برشمریم؛ باید دربارهی خودمان منصف باشیم و بگوئیم که: «ما ایرانیان امروز؛ دربردارندهی مجموعهی کمنظیری از زشتترین خصائل هستیم».
چون در اکثریت شرکتکنندگان این برنامه [که «خودِ ما» هستیم، هرچند با اسامی متفاوت] بهراستی کدام یک از این صفات زشت اخلاقی وجود ندارد:
«ترس بزدلانه از شکستِ خود»، «وحشتِ حقیرانه از پیروزی دیگران»، «تمایل به عدم موفقیتِ دیگری» (که با قبلی فرق دارد)، «بخل و حسادت»، «تنگنظری»، «زیرپاکشی»، «دروغگوئی»، «کتمان حقیقت»، «ظاهرگرائی»، «نامهربانی»، «بدگوئی دربارهی شخص غائب»، «بهانهگیری و عیبجوئیهای پیشپاافتاده»، «بدگمانی و بددلی»، «بدخواهی برای دیگران»، «عدم همکاری»، «عدم خویشتنداری»، «پررنگکردنِ نقاط ضعف دیگری در انظارعمومی بهقصد تحقیر و تخریب شخصیت»، «عدم اعتماد و بدبینی»، «شلختگیهای زبانی و بیدانشی فاحش»، «بیصبری و بیقراری برای کامیابی»، «ناتوانی در یافتن حوزههای مشترک برای همدلی»، «توطئه و دسیسه برای تخریب دیگری»، «پرهیز از اقرار به خوبیها و زیبائیها و توانائیهای دیگران»، «فقدان اعتمادبه نفس»، «کوشش برای تخریب اعتمادبهنفس شخص دارنده»، «ناشیگری و نابلدیِ مطلق در ارتباطگیری اجتماعی با دیگران»، «عبوس و تلخکام و ابرودرهمکشیده»، و بسیار مانند این.
آنهم برای «هزار پوند»!... یا برای «موفقیت در یک مسابقهی آشپزی تلویزیونی»! [ببینید که وقتی پای «میلیاردها تومان» در میان باشد؛ این صفات زشت، تاچه اندازه در یکایک ما، برجسته میشوند!].
درحالیکه «یک ملت زنده و رشید»؛ تا این اندازه از شکست نمیترسد، تا این اندازه از پیروزی دیگران غمگین و سرخورده نمیشود، تا این اندازه بخل نمیورزد، تا این اندازه دروغ نمیگوید، تا این اندازه حقیقت را کتمان نمیکند، تا این اندازه نامهربان و بیاعتماد و بدخواه و بهانهجو و بیصبر و بدگمان نیست، تا این اندازه بیاعتمادبهنفس نیست، تا این اندازه عبوس و غمگین و افسرده نیست، تا این اندازه برای بهشکستکشاندن دیگری خود را به حقارت نمیاندازد، تا این اندازه از برقراری ارتباط دوستانه و سازنده با دیگران، عاجز نیست، تا این اندازه دچار سرخوردگی و توسریخوردگی نیست، تا این اندازه تحقیر شده و متمایل به تحقیرکردن نیست.
● باور کنید که هرگاه این برنامه را میبینم؛ از شرم و خجالت آب میشوم و به حال خودمان افسوس میخورم که تابدین درجه «نازل» شدهایم و «سقوط» کردهایم. چرا که از «آیندهای بهمراتب بدتر از این» خبر میدهد. و نهکه فکر کنید فقط بعضیمان چنین هستیم؛ نه! تقریباً همهی ما، بیش یا کم، به این ابتلائاتِ زشت و مایهی سرافکندگی مبتلائیم [در مورد این برنامهی بهخصوص؛ بیشتر از هروقتی، زمانی شرم کردم و بهعنوان یک ایرانی از خودم خجالت کشیدم که: یکی از شرکتکنندگان (خانم میانسالی)، به دخترکِ بسیار جوانی که بیشتر عمرش را در انگلستان گذرانده بود و بسیار هم دختر شفاف و صاف و سادهای بهنظر میرسید گفت: از همان اول، بهنظرم خیلی «موذی» رسیدی! ...و چنین لحن گستاخانه و بیادبانهای را هم به «صداقت خودش» نسبت داد!... که دخترک هم، در کمال خویشتنداری و بزرگمنشی، و گوئیکه باچنین برخوردی از سوی هموطنانش بسیار مواجه شده باشد؛ فقط لبخند زد].
اما سوال اینجاست که: آیا چنین وضعیتی؛ تقصیر «خودِ ما»ست؟! یا مسئولیتِ چنین نزول و انحطاطی برعهدهی «نظام سیاسی، نظام فرهنگی، نظام آموزشی و نظام تربیتی حاکم بر ما»ست که ما را به چنین ورطهای از حقارت کشانده است که بدون اغراق «بیش از هر ملتی، به زشتیها و نادرستیها مبتلائیم»؟!
● پاسخ پرسش پیشین که روشن است. اما برای پرسش زیر چه پاسخی میتوان ارائه کرد که:
نخست باید خود را (دستکم بهطور نسبی) از حیث اخلاقی ارتقاء دهیم تا آنگاه بتوانیم بر این وضعیتِ مخرب و نکبتبار غلبه یابیم؟ یا نخست باید بر وضعیتِ نکبتبار غلبه کنیم تا سپس بتوانیم از شر چنان ابتلائات و آلودگیهایی رها شویم؟!
چراکه از سویی: «غلبه بر وضعیتِ مخرب» نیازمندِ انسانهاییست که «به حقارت و فرومایگی خو نکرده باشند» بلکه متقابلاً «بزرگ و بزرگمنش و بزرگیطلب» باشند. و از آنسو؛ «تربیتِ انسانهایی که به حقارت و فرومایگی خو نکنند»، نیازمند «غلبه بر وضعیتِ مخرب و غیرسازنده» است.
وبسایت فرهاد جعفری
جامعه شناس ونویسنده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:4 AM توسط آریایی |
|
|
این متنو از وبلاگ دوست خوبم کویر براتون گذاشتم این ایمیل امروز از طرف دوست بسیار خوبم " سید علیرضا ابراهیمی " مدیر سایت sare.ir برایم ارسال شده است . به خواندنش می ارزد – کویر یه سال دیگه هم گذشت و نوروز اومد و تموم شد. تعداد ایمیل هایی که میگیریم توی این تعطیلات کمتر شده بود ولی کماکان ایمیل های آموزشی که دوستان میفرستن سرازیربود...به لطف این ایمیل ها زندگی من دیگه مثل سابق نیست. حقیقتش تغییراتی در اثر این ایمیل ها در من ایجاد شده که حس عجیبی راجع بهش دارم
مثلا" هنوز هم برام پیغام میاد که جلوی زیر آب رفتن پاسارگاد رو هرجوری که میتونم بگیرم!...گاهی با خواهش و درخواست امضا طومار و گاهی هم با فحش و فضیحت بهم میگن که خیلی خری که مقبره یکی از اجداد بزرگوارت به خاطر افتتاح سد توسط دولت مهرورز داره فاکد آپ میشه و تو نشستی تو خونه ات. به بی غیرتی متهم هستم. دیگه یه لقمه راحت تو رستوران از گلوم پایین نمیره، چون دوستان عکس هرچی جونور و کثافاتی که توی بشقابهای نیمه خورده و سوپ ها و رستوران ها پیدا شده رو، برام فرستادن و تمام ماشین های حمل گوشت رو به طریق ایکس ری در حال حمل گربه های بی صاحاب پوست کنده و یخ زده میبینم. هرچی مایعات دستشویی میخرم به سرعت برق و باد تموم میشه چون نسبت کثافت های روی کیبرد و دستگیره در تاکسی و اسکناس و بند کفش و پاکت سیگار و قوطی کنسرو رو به سنگ توالت برام محاسبه شده و تا دقت 3 رقم اعشار فرستاده شده و همگی چندین برابر لیسیدن کف توالت ، ضرر داشته! آدرس تمام مجامع جهانی رو حفظ شدم و با همشون مکاتبه دارم چون بارها ازشون درخواست کردم که مراسم ختنه سورون رو یه آیین جهانی اعلام کنند و رقص چاقو در یونسکو بعنوان میراث فرهنگی بشریت ثبت بشه. دیگه یه قرون پول تو بانک ندارم چون مجتبی کوچولو توی استان ایلام تقریبا" 300 بار کلیه هاش از کار افتادن و باید عمل میشده و پدرش 35 بار از روی نردبون افتاده و 4 تا دنده شیکسته داره و بیکاره و خواهرش هم در اثر آتش سوزی چراغ نفتی 46 بار پیوند پوست لازم داشته.
البته هنوز امیدوارم که توی برنامه ای که یکی از ایمیل ها میگفت واقعیت بدون ردخوره، با فرستادن ایمیل به 2500 نفر از دوستام مبلغی معادل 273 657 دلار درآمد مفت و مسلم نصیبم بشه و این غیر از اون درخواستهای اقامت در کشورهای انگلیس و امریکا و استرالیا است که از دفتر حفاظت منافعشون در آفریقای جنوبی و گامبیا برام رسیده. دیگه تمام حرفای پائولو کویلو و مارکز و دکترشریعتی و چارلی چاپلین و دکتر حسابی و گابریل باتیستوتا رو راجع به زیبایی زندگی و خوب بودن حوله گرم و زیبایی چشمای دختر بچه ها حفظم . همیشه در حالی که از دود و کثافت تهران دارم خفه میشم و یه خرس باتوم بدست با شلوار شیش جیب دنبالم میدوه ، به اون پیرمرد کور بیچاره ای که زیبایی بهار رو نمیدید فکر میکنم و احساس میکنم من خیلی از اون خوشبخت ترم! دیگه نمیتونم با خیال راحت از سوپر مارکت خرید کنم چون نصف مارک های مواد غذایی، بیشتر سودشون عاید شرکت هایی میشه که روی نقشه های نصب شده در دفاترشون به جای خلیج فارس نوشته خلیج عربی. به لطف دوستان من دیگه نمیتون نوشیدنی های گازدار بخورم چون نصف بیشترشون جرم های توالت رو به سه شماره تو خودشون حل میکنن. پفک که به هیچ عنوان، چون موقع آتیش گرفتن ازش دود سفید عجیبی متصاعد میشه و همچنین هیچ آبی که تو بطری یخچال باشه را نمیتونم بنوشم چون هفت جور سرطان مختلف میاره، در عین حال از مایکرویو هم برای گرم کردن غذا نمیتونم استفاده کنم چون گلدونی که با آب یکبار گرم شده در مایکروویو آب داده شده بود، 3 روزه ورچلوسید! و از همه بدتر امواج موبایله که اگه بیست تاش با هم رو موقع زنگ زدن، جمع کنی یه تخم شتر مرغ رو 30 ثانیه ای میپزه دیگه من که جای خود داره! با آگاهی که در اثر این ایمیل ها پیدا کردم،دیگه تمام مدتی که سوار اتومبیلم هستم مراقب اطرافم ،که مبادا یه روانی با یه تفنگ آب پاش که توش اسید سولفوریک ریخته بیاد سراغم! دیگه نمیتونم به شماره هایی که نمیشناسم و روی صفحه موبایلم ظاهر میشه جواب بدم چون ممکنه در اثر مکالمه با اونا بعدا" برام قبضی بیاد که میگه من 2 ماه تموم با جاماییکا و اوگاندا حرف زدم. دیگه نمیتونم به راحتی با عابر بانک کار کنم چون اگه شماره کارت رو اشتباه وارد کنم ، کلانتری منطقه اتوماتیک خبر میشه و کارت از طریق سیستم ردیاب الکترونیکی قفل میشه. در اثر اطلاعات ارزشمند ایمیل ها ،بنزین زدن برام کابوس شده چون فهمیدم اگه هر دفعه یه پروسه خاص رو برای گذاشتن و برداشتن کارت سوخت طی نکنم از سهمیه ام چندین لیتر کم میشه. مسواکم رو توی پذیرایی نگه میدارم چون استفاده از سیفون باعث میشه ذرات ریز مدفوع تا 6 متر در اطراف پراکنده شن. هیچ رو انداز ارزون قیمتی نمیخرم چون ممکنه مواد اولیه اش آشغال های بازیافتی مواد مصرف شده یک دهکده در شمال شرقی چین باشه! به خاطر نصیحت عالمانه ایمیل ها که بر مبنای تحقیقات یک دانشمند آلمانی که در پرو تحقیق میکرده ارسال شده بود، 5 هفته تمام سعی کردم از عصاره آبلیمو و سیر و گشنیز که سه روز در آفتاب و سه روز در سایه مونده بود به جای نهار و شام استفاده کنم تا پوستم شفاف شه و تمام سوراخای بدنم باز شه، اما این فقط باعث شد تا عمر دارم دیگه چیزی که بو و مزه این سه تا رو بده، نخورم! دیگه به هیچ عنوان در هیچ دریایی شنا نمیکنم چون حجم مدفوع و ادرار نهنگ ها و کوسه ها در هر نوبت کارکرد مزاج ،برام ارسال شده! راستش اگه خوندن این نوشته رو به 235 تا از دوستاتون توصیه نکنید تا فردا ساعت 5 بعد از ظهر یه کوهان پشمالو در میارین که فقط با عمل جراحی قابل برداشتن خواهد بود....دیگه خود دانید! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:1 AM توسط آریایی |
|
|
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ...
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد . سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند... پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود ! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت : پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ... دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ... مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:40 AM توسط آریایی |
|
![]() دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 2:22 PM توسط آریایی |
|
|
یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بی ارزه .
------------------------------------------------- یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه . یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه. بستگی داره تو دست کی باشه . ------------------------------------------------- یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است . ------------------------------------------------- یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه . ------------------------------------------------- یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است . ------------------------------------------------- دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه . ------------------------------------------------- همونطور که می بینی، بستگی داره توی دست کی باشه . ------------------------------------------------- این پیام توی دستای توست . بستگی داره توی دستای کی باشه ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 1:15 PM توسط آریایی |
|
|
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:17 AM توسط آریایی |
|
|
پارسینه - دیشب اخبار ۲۰:۳۰ این خبر موهن را پخش کرد:
"بنزین در کشورهای اروپایی هر لیتر ۱٫۴ یورو است که به پول ما میشود ۲۰۰۰ تومان” متوجه توهین نشدید؟! پس به مطالب زیر توجه کنید: نخست اینکه من با هدفمند شدن یارانه ها موافقم حتی با حذف یارانه ها هم موافقم ولی شرط داره هدف وسیله را توجیه نمیکند و اگر میخواهید کار خوبی بکنید از توجیهات اشتباه استفاده نکنید! مقایسه دو جامعه فقط از یک جهت خاص ستم به هر دو جامعه است و برای مقایسه دو جامعه باید همه جهات خاص که باعث شرایط مورد نظر در آن جامعه شده است لحاظ شود. دوم اینکه ۱٫ هر اروپایی میتواند با یک سال پس انداز مازاد درآمد خود یک خودرو تهیه کند ولی هر ایرانی برای خرید خودرو باید ده سال مازاد درآمد خود را پس انداز کند. ۲٫ هر اروپایی میتواند با ده سال پس انداز مازاد درآمد خود یک خانه تهیه کند ولی هر ایرانی برای خرید خانه باید ۱۰۰ سال مازاد درآمد خود را پس انداز کند. ۳٫ شصت درصد از هزینه بنزین در اروپا مربوط به مالیات است و قیمت فروش بنزین در واقع ۰٫۶ یورو است که به پول ما میشود ۹۰۰ تومان. ۴٫ کم مصرفترین خودرو اروپایی در هر ۱۰۰ کیلومتر داخل شهر ۴ لیتر بنزین مصرف میکند ولی کم مصرفترین خودرو ایرانی در هر ۱۰۰ کیلومتر داخل شهر ۸ لیتر بنزین مصرف میکند. ۵٫ بنزین تولید داخل ایران هر لیتر ۵۰ تومان تمام میشود (با توجه به اینکه برای نفت خام هزینه ای پرداخت نمیشود) و بنزین وارداتی تحویل در خلیج فارس هر لیتر ۳۰۰ تومان است. ۶٫ قیمتها و درصدها در هر دو جامعه ایرانی و اروپایی حدودی عرض شده است و برای افراد متوسط جامعه و غرض اعلام بیسوادی یا سفارشی بودن گزارشگر و کلیه دست اندر کاران این خبر بوده است. نتوانستید نتیجه بگیرید؟! پس به مطلب زیر توجه کنید: مقایسه جامعه ایرانی با اروپایی به این شکل "به پول ما میشود ۲۰۰۰ تومان” اصلا علمی نیست چون هم شرایط موجود در دو جامعه و هم سطح اقتصادی هر دو جامعه متفاوت است. اگر بخواهیم علمی مقایسه کنیم باید بگوییم با توجه به اینکه درآمد جامعه ایرانی یک دهم درآمد جامعه اروپایی است و اگر فرض کنیم که ایران هم برای بنزین ۶۰ درصد مالیات بگیرد قیمت بنزین به پول ما میشود ۲۰۰ (دویست تومان) و با توجه به اینکه خودروهای ما دو برابر مصرف میکنند در شرایط ایده آل اروپایی باید قیمت بنزین به پول ما بشود ۱۰۰ تومان تا ما هم شرایط رفاهی اروپایی را حداقل از نظر بنزین داشته باشیم. اگر مصرف بنزین در ایران زیاد است خودرویی تولید کنید که اروپایی مصرف کند تا مصرف نصف شود نه اینکه جلوی مصرف را با قیمتهای غیر واقعی و توجیهات غیر علمی بگیرید. پس بهتر است حداقل احتمال شعور داشتن مخاطب را در نظر بگیریم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 9:24 AM توسط آریایی |
|
|
می گویند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 1:36 PM توسط آریایی |
|
|
سالهاي نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد.
در آن دوره منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود که اهالیاش را راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچیها، روسپیها،
ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به اینجا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استراحت می کردند.
شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و
مالیاتهای گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد، کشاورزاني که هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند.
یک روز ساون (قديس معروف) از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد.
نمی دانی من قاتل ام؟ تاکنون سر آدمهای زیادی را در زمين هام بریدهام؟ البته که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟
ساون پاسخ داد:
چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد
تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست کمی گپ زدند.
آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت.
ساون پیش از این که بخوابد چند لحظه او را تماشا کرد آنوقت چشم هاش را بست و خوابید آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد
صبح وقتی ساون بیدار شد او را اشک ریزان کنار خود دید. جريان را پرسيد
آحاب جواب داد:
نه از من ترسیدی و نه دربارهام قضاوت کردی
اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند
و به من اعتماد کرد
اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم
و به نیازمندان پناه بدهم
تو باور کردی که من می توانم شرافت مندانه رفتار کنم
پس من هم چنین کردم.
آحاب شروع کرده بود به تیز کردن خنجرش.
از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد پس پرسید:
اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا میاید، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست.
قدیس جواب داد: نه. اما می توانم خودم را مهار کنم.
آحاب دوباره پرسید: و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری ولي در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی
می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟
قدیس گفت: نه. اما میتوانم خودم را مهار کنم
آحاب دوباره پرسید: اگر دو برادر سراغت بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند،
می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی؟
قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم
می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 12:24 PM توسط آریایی |
|
|
با سلام در خبر حاضر مطالبی مطرح شده که نیاز به بررسی بیشتری دارد و ادعائی هم در مورد قاچاقچیان شده که انشاءالله صحت نداشته باشد. 1. مدیرعامل اتحادیه دامداران استان تهران: شیر یارانه ای از شیر خشک تولید می شود 2. عضو هیات مدیره مرکز همکاریهای امور دام خبر داد: واردات شیر خشک در پوسته شیر خشک نوزاد ادامه دارد
لطفا دو لینک بالا را مطالعه کنید و برای دوستانتان نیز بفرستید تا همه مطلع شوند که شیری که به مردم می دهند شیر نیست و فقط اسمش شیر است و در حقیقت نوعی پودر است که از چین می آید و اصلا معلوم نیست که واقعا شیر خشک شده باشد يا خير. این پودر ظاهرا از ماده ای به نام ملانین و موادی دیگر ساخته می شود و به ایران می آید و در کارخانه های لبنیات با اضافه کردن آب و مواد افزودني به شیر و ماست و پنیر و ... تبدیل می شود. آيا چینی ها واقعا اینهمه گاو دارند؟ چینی ها این مواد را طوری ساخته اند که مشابه شیر هستند و در آزمایشها و بررسی هاي معمول مراجع بهداشتی ایران (اگر واقعا همچین آزمایشاتی در کارخانه های لبنیاتی انجام شود و با رشوه ماست مالی نشوند) قابل تشخیص نمی باشند و جواب آزمایش طوری در می آید که انگار واقعا شیر است و نياز به آزمايشات پيشرفته تري است. حالا این ملانین یا هر ماده دیگر چیست و چه مضرات و فوایدی دارد معلوم نیست. دقت کنید که پنیر و ماست محلی با مشابه های صنعتی چقدر طعمشان فرق دارد. ظاهرا مسئولین هیچ تصمیم جدی برای جلوگیری از واردات این پودر صنعتی ندارند. ظاهرا دلیلش این است که دولت می خواهد بگوید ما قیمت لبنیات را کنترل می کنیم و جلوی گرانی شیر را گرفته ایم و در این زمینه موفق شده ایم. دولت جلوي گران شدن قيمت شير را با زور گرفته است. کارخانه ها هم وقتی می بینند صرف نمي كندکه شير از گاوداري ها بخرند و با محدوديت قيمت مواجهند با این حرکت پاسخ داده اند. اقتصاد با دستور رشد نمی کند و گرانی با دستور متوقف نمی شود. کار و زحمت نیاز است تا بتوان به یک کشور موفق و رقابتی تبدیل شد. نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
لطفا با پخش کردن این متن کمک کنید تا حداقل مردم آگاه شوند و با نخریدن این لبنیات و با اعتراض کردن و پیگیری شاید مسئولین به فکر کيفيت شیر مردم بیفتند.
لازم است بدانید در کشورهای پیشرفته قوانین بسیار سختی در مورد کیفیت شیر و شیر وارداتی وجود دارد که کافیست جستجوی کوچکی در مورد "milk quality standard" در اینترنت انجام بدهید تا ببینید کشورهای مختلف چقدر نسبت به کیفیت شیري که مردمشان مي خورند حساسند. برای نمونه:
http://edis.ifas.ufl.edu/ds112 http://www.extension.org/pages/How_Milk_Quality_is_Assessed
لطفا يک نفر اين استانداردهاي شير را ترجمه و منتشر کند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 12:6 PM توسط آریایی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نوشته های این وبلاگ رو از جاهای مختلفی جمع آوری کردم,هر متنی که به نظرم زیبا وتاثیر گذار بود. اما متاسفانه اسامی نویسنده هاشونو نمیدونم.
امیدوارم خوشتون بیاد آریایی |
| پیوندها |
|
حرفهای نا آشنای من آهویی رضا رشیدپور عاشقانه ها استاد شجریان شواليه سياه دهات قشنگ من زیرچتر جائی برای با هم بودن مهاجر یادداشت های یک آدم تنوع طلب فانوس شب ساکت نمون تفرجگاه |
|
RSS
|